تبليغاتX
گذر از کوچه باغهای شعر

دوستان عزیزم سلام

وقتی امروز بیست و نهمه و دو روز دیگه فروردین تموم میشه هرکی جای من باشه وبلاگشو آپدیت میکنه !

چرا؟!

چون باید برم خدمت مقدس سربازی!!!!!!!!!!

رو این حساب ایندفعه با یک غزل و یک مثنوی کوتاه بروز میشم که حداقل تا چند وقت دیگه خیالم راحت باشه !!!

شما هم منو تنها نذارین و برام کامنت بذارین

منتظرتون هستم

 

پس مانده های غیرت خود را گریستم

تا مطمئن شوید که من مرد نیستم

 

امشب نشسته ام وسط فالهای تلخ

تا سر در آورم که در این پرده کیستم

 

حالا فقط به پشت سرم فکر می کنم

جز ردپای گم شده در برف چیستم ؟

 

یک عمر با لباس پر از وصله پینه ام

مثل مترسکِ سرِ جالیز زیستم

 

هر روز چون صلیب مجهز به برده ای

ناچار می شدم که بدین سان بایستم +

 

امروز من محصل یک خواب واهی ام

صفرم و با خیال خود اینبار – بیستم!

 

و اما کار دوم که خیلی جدید نیست ولی خیلی متفاوته !

 

مثل افتادن سه واحد درس ، مثل افتادن تمام دروس

مثل سنگینی تفنگ ژ-3 ، در "شب اعدامِ" مرد عبوس

 

مثل بی خانمان شدن وسط، دفتر بی نشان نقاشی

مثل احساس خوردن یک سیب ، اولین بار بعدِ سمپاشی !

 

مثل دیوانگی / جنون / یا شعر ، مثل لورکا / براتیگان / نرودا

مثل عکاسی از جنایت محض ، وسط کوچه های "شهر خدا" (1)

 

مثل "در جستجوی نان" (2) بودن ، مثل مارکز / همینگوی / گورکی

مثل اعدام با تبر مثل ، "دار و دسته نیویورکی" (3)

 

مثل یک جور هارد ویروسی ، مثل یک جور هارد تک Bitی

مثل یک جور شارلاتان بازی ، مثل "مردان چوب کبریتی" (4)

 

مثل احساس غربت ممتد ، مثل احساس کل انسانها

مثل مرگ قبیله یا مثل ، "آخرین وارث موهیکانها" (5)

 

...(پاورقی).......................................................

(1) City of God فیلمی به کارگردانی فرناندو میره لس       (2) کتابی نوشته ماکسیم گورکی

(3) Gangs Of Newyork فیلمی به کارگردانی  مارتین اسکورسیزی   

(4) Matchstick Men فیلمی به کارگردانی ریدلی اسکات 

(5) The Last Of The Mohicans فیلمی به کارگردانی مایکل مان

....................................................................

 

امیدوارم اینبار هم مثل دفعه های قبل نظراتتون رو بهم بگید

یا عشق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:20  توسط مهدی رحیمی | 

سلام به همه ی عزیزانم

مژده دهید لاگ را چونکه بروز می شود !!!!

بعد از چند وقت با سلام و صلوات اگه خدا قبول کنه اومدم که بروز کنم !

بهتره همه ی شما دوستان عزیز هم گاو و گوسفنداتون رو برای قربونی کردن بیارید !!!

آخه گذر از کوچه باغهای شعر داره بروز میشه !!!

..................................................................................................................

از شوخی گذشته اینبار با یکی دیگه از غزلهام بروز میشم  که خودم فکر می کنم یکی از محکمترین کارهام باشه !

البته این حرف فقط نظر شخصی منه و اصلا دلیل نمی شه که شما روی این کار صحبت نکنید

منتظر نظراتون هستم

 

 

هر روز می چرخد زمین با شکل تکراری

حالا تو انسان می شوی از روی ناچاری

می خندی و شادی ولی هرگز نمی فهمی

انسان شدن در انتها یعنی گرفتاری

انسان که نه ! موجودی از نسل دروغ و جنگ

مجموعه ای از بد ترین حالات رفتاری

                      □□□

تا چند سال بعد از این کارت فقط اینست :

از صبح تا شب ، نیمه شب تا صبح بیگاری

حسرت به دل هی کار پشت کار تا شاید

نوشیدن یک چای در اوقات بیکاری

شب رختخواب گرم و نرمی نیست اما تو

مثل سگی کز می کنی در کنج دیواری

با این همه سگ دو زدن انگار محکومی

با این همه سگ دو زدن هم تو بدهکاری !

انسان که باشی در مظان اتهاماتی :

دیوانه ، قاتل ، جیب بر ، معتاد ، سیگاری

امواج مغزت روی باند زخم تنظیم است

فرکانس چشمانت بروی باند بیماری

 

{ اخبار عصر رادیو انسان - خداحافظ

اینجا صدای گریه از موج خود آزاری }  

 

 

بازم می گم نظر یادتون نره

یا عشق (م.ر.مبین)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 9:19  توسط مهدی رحیمی | 

دوستان خیلی خیلی عزیزم

سلام

خیلی وقت از آخرین دفعه ای که اپدیت کردم میگذره

اما اینبار واقعا متفاوت بروز شدم

 

اول اینکه اگه یادتون باشه قالب وبلاگ من خیلی ساده و کسل کننده بود که شاید همین مسئله باعث می شد کمتر به من سر بزنید

خوب راستش خود منم یکمی خسته شده بودم اما نشستم و یه طرح جدید برای وبلاگ زدم که با کمک دوست خوبم امیر این قالب هم بروز شد (تازه امیر میگه : بنویس طراحی قالب وبلاگ هم قبول می کنیم !!!)

 

دومین بروز رسانی هم مربوط به کار همیشگیم یعنی شعر می شه

خوب یه غزل خیلی خیلی متفاوت هم در ادامه مطالبم می نویسم که خوشحال می شم نظراتتون رو بشنوم و بخونم

 

مطلب دیگه هم اینکه فراخوانها   www.farakhanha.persianblog.ir     هم بروز شده البته من خودم هنوز نرفتم ولی امیر* اینطوری می گفت !!!

 

*منظور همان امیر سنجری شاعر و وبلاگ نویس موفق (برگزیده وبلاگهای برتر برای وبلاگ فراخوانها) میباشد!!!!!!!!!!!!!

 

 

بگذریم

بریم سراغ غزل :

 

عینک که نه ! دو تکه ی جا مانده از زمین

یا انعکاس چشم کسی پشت ویترین

 

عینک که نه ! دو گوی بلورین منجمد

با دستهای ساحره ای پیر در کمین

□□□

عینک که نه ! دو دسته و یک جفت قاب سرد

عینک که نه ! دو دسته و یک جفت ذره بین

 

عینک همیشه عکس تو راقاب می کند

عینک همیشه چشم مرا تارتر ! همین

□□□

یک مرد خسته پشت همین قاب می رسد

مردی که کور می شود از بیت آخرین

 

در گوشه ای نشسته و تزریق می کند

با دستهای یخ زده یک شیشه  ...  انسولین !

 

 

باز هم می گم نظر یادتون نره

یا حق

م.ر.مبین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:27  توسط مهدی رحیمی | 

مجله تخصصی ادبیات و اندیشه امروز ایران - امضا - شروع به کار کرد

 

 

از شما علاقه مندان دعوت می شود با مراجعه به

 

 www.emzaa.ir 

 

 

از این سایت دیدن فرمایید

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 7:20  توسط مهدی رحیمی | 

سلام دوستان عزیز

 

راستش خیلی وقته که بروز نشدم !

توی این مدت اتفاقات زیادی افتاده

شاید مهمترینشون فوت استاد و دوست عزیزم قیصر امین پور بود که واقعا داغونم کرد

 

نه نه اشتباه نکنید ! بروز نشدم تا ناراحتتون کنم

راستش میخواستم یه غزل که مال حدودا 4 ماه پیشه رو اپدیت کنم !

 

بخونید و نقدش کنید

 

وقتی که می فهمی یقین هم شک بر انگیز است

وقتی که می فهمی زمین هم سنگ ناچیــز است

 

وقتـــی کلاغان جهــــان هــــــم خـوب می دانند

جای من و تو یک مترسک مرد جالیـــــز است

 

وقتـــی کــــه می بینـــــی تمام تیــــغ هــا را که

تنهـــــا برای گــــردن مـــا و شما تیــــــز است

 

وقتـــــی خـــروس خانه هم تا ظهـــر می خوابد

وقتی که کرکس اولین شخص سحر خیــز است

 

وقتـــی که معنـــی می شود رنگین کمان یعنی :

دستان خورشیـــدی که با باران گلاویــــز است

 

وقتــی که در بـــاران به دنیا آمـــدی حتـــــی –

فصلی که عاشق می شوی همواره پاییـــز است

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:33  توسط مهدی رحیمی | 

با اینکه بعضی دوستان برای شعر قبلی یه خورده بی معرفتی بخرج دادن

اما امیدوارم این کار رو حسابی نقد کنین !!!

راستش این کار با ما بقی کارهایی که از من خوندید خیلی فرق می کنه و به قول دوست خوبم سینا کمال آبادی یکی از اهدافش به چالش کشیدن و در کل یک تم از اسطوره ی انسان امروزه

بد نیست یه مقدار روش فکر کنید !

 

امروز بعد خاتمه وقت کاریَت

وقتی که پارک شد در منزل سواریت

 

امروز بعد چای و یک دوش آب گرم

بعد از تمام دلهره های اداریت

 

وقتی تمام شد تلفن های پشت هم

بعد از تمامیِ گله و آه و زاریت

 

امروز بعد از اینکه گذر کرد آفتاب

وقتی که خواب می کند از فکر عاریت

 

وقتی فرو کشید اعصاب در هم و –

فریاد های پشت هم و انتحاریت

 

بگذار تا بچینم از این باغ پر درخت

یک بوسه از درخت لبان اناریت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:16  توسط مهدی رحیمی | 

دوستان عزيزم سلام

فكر مي كنم بيشتر از دو يا سه ماهه كه بروز نشدم

حالا كه بروزم اميدوارم شما ها منو يادتون نرفته باشه !!!

به هر حال اين بار هم با يه غزل بروز شدم لطفا نقد كنيد !!

 

 

ناچــار بودنــم كه به تكــرار تن دهــم

مجبور مي‌شوم به تو هــر بار تن دهــم

 

در كوچـه ها كه راه عبوري نمانده است

بايــد به قـاب خـالي ديــوار تـن دهــم

 

 

اين خانه جاي بانگ "اناالحق" نمـي‌شود

"منصور" مي‌شوم كه به انكــار تن دهم

 

هي چرخ مــي‌خورم مثــلا راه مــي‌روم

بايـد بـه راس مبــدا پرگــار تـن دهــم

 

حالا كه قلب سخت زمين ، سست مي‌شود

نـاچــار مــي‌شوم كه به آوار تن دهــم

 

حالم بـد است ، شعــر امانـم نمــي‌دهد

بايد به يك ، دو بستـه ي سيگار تن دهم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:26  توسط مهدی رحیمی | 

[سلام

مي دونم كه دير به دير بروز مي شم و مي دونم كه خيلي هاتون به همين خاطر كمتر بهم سر مي زنيد

بهر حال با يك غزل ديگه بروز مي شم

بخونيد و نظر بديد[

 

 

تقديم به حس مرگبار عشق

 

 

امشب دوباره هم نفس باد مي شوم

از قيد انتظار تو آزاد مي شوم

 

حس مي كنم دوباره مي آيي كنار من

با هرم داغ هر نفست شاد مي شوم

 

 

شيرين من به خواب جدايي نمي رسي

من بين كوه قلب تو فرهاد مي شوم

 

اين قتلگاه ، حجله من نيست نوعروس !

با تيغ تيز چشم تو داماد مي شوم

 

خونم مباح نيست اگر بگذري ز من

من زخم مي زنم به تو جلاد مي شوم

 

 

اين درس آخرت به تعالي نمي رسد

اين بار تو شاگرد ، من استاد مي شوم

 

حالا دوباره از ته دل آه مي كشم

حالا دوباره هم نفس باد مي شوم

 

 

بهر حال من وظيفه ي خودم رو كه بروز شدن بود رو انجام دادم

بهتر شما هم لطف كنيد و نظر بديد !!!!

منتظرم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 16:27  توسط مهدی رحیمی | 

دوستان عزيز من

دوستان عزيزي كه خيلي هايتان را نديده ام و نمي شناسم

بالاخره بعد از مدت ها استرس ، ترس ، عدم تمركز حواس و مشكلات بزرگي كه توي زندگي شخصي من اتفاق افتاد تونستم يه غزل بنويسم !!!

نمي دونم شما هم مثل من هستيد يا نه ولي من هر وقت ذهنم آشفته است نمي تونم اون طور كه بايد و شايد به شعرم برسم

اميدوارم تاخير تقريبا ۳ ماه ي من رو به بزرگواري خودتون ببخشيد و اين كار رو با تمام توان (نه تعارف نمي كنم !) نقد كنيد

 

حالم بد از نخاله ي سيگار هاي برگ

تف مي كنم حواله ي سيگارهاي برگ

 

من مانده ام و نيمه غزلهاي مردني

من مانده ام و هاله ي سيگارهاي برگ

 

تو راه مي روي دو- سه خط سمت آفتاب

بر تن و يا كشاله ي سيگار هاي برگ

 

تو اولين درخت زميني كه : سبز سبز ...

من آخرين تفاله ي سيگار هاي برگ

 

                 □ □ □

 

اين ضجه از گلوي پر از شيون من است

من ! من ! نه ناله ي سيگار هاي برگ

 

لعنت به من ، به همه ، زندگي و يا –

فرجام بيست و چند ساله ي سيگار هاي برگ

 

مي چرخد از زمين به هوا ، دود لعنتي !

نفرين به رقص باله ي سيگار هاي برگ

 

تف مي كنم نثار خودم ، دود ، شعر ، يا –

تف مي كنم حواله ي سيگار هاي برگ .                          

                                                                       ۲۶ / ۸ / ۱۳۸۵  

با اميد به حرفهاي ناگفته اي كه در ذهن هاي شما غوطه مي خورند اميدوار به نقد شما مي مانم

بدرود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 10:45  توسط مهدی رحیمی | 

به همت انجمن شعر جوان اراک

سلسله نشست های تخصصی ترانه دوشنبه ها ساعت ۵ عصر در محل مرکز فرهنگی ارشاد واقع در طبقه فوقانی سینما استقلال اراک برگزار میگردد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 6:27  توسط مهدی رحیمی | 

سلام

ببخشید اگه یه خورده دیر به دیر بروز میشم !

این کار که نوشتم روز ۲ مرداد شروع شد و ۳۰ مرداد هم تموم شد

خوب یه کادوی تولده !!! واسه همین یه خورده روش وسواس داشتم

تقدیم به ...

 

فرجام   روز   دوم   ماه  برندگیست :

امروز روز جشن که نه روز زندگیست

 

من تکه تکه  پیشکشت  می شوم  ولی

این کادوها همیشه پر از خط و کندگیست !

 

مریم ترین   نواده ی    آدم ترین    بشر

 

طفل تو رونوشته ی فرزند خواندگیست

 

 

حالا  مسیر  سبز  خیالم  بسمت   تو !

 

حالا مسیر سرخ من از عرش راندگیست

 

 

من می پرم بسمت تو هر روز بی دلیل

 

این سرنوشت  مطلق ذات  پرندگیست

 

 

حالا دوباره من  به  تو  تقدیم  می شوم

 

ناقابل است زحمت یک عمر بندگیست !

 

 

یادتون نره !

من منتظر نقدهاتون هستم

 

یا علی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 12:8  توسط مهدی رحیمی | 

سلام دوستان عزیز من

ببخشید اگه خیلی دیر به دیر بروز میشم !!

ولی حالا که بروز شدم من رو یکمی دریابید و نقد کنید

یه غزل جدید دارم شاید خوب شاید بد !!!!! هر چی که هست نقدش کنید

 

با کنج "سردخــــانه"ی تان خــــــو گرفته ام

آنقــــدر مــــرده ام که دگــــر بــــــو گرفته ام

 

با یک دو بیت من بــه کسی بر نمی خورد

نـــوری که از چراغـــــک بی ســــو گرفته ام

 

***

 

من را کسی که سمت شما بود زنـــده کرد

یا هـــرچـــــه داشتم همـــــه از او گرفتــه ام

 

حـــــــــالا به یمــــن آمدنش آب مـــی شوم

حــــــالا به دست خــــویش ، جــارو گرفته ام

 

حــــــالا به یمــــن آمدنش آب مـــــــی شوم

هرقطره را زگـــوشــــــــــه ی ابـــــرو گرفته ام !

 

امـــــا ببیــــــن به حـــرمت این انتظـــــار تلخ

مثــــــل جزامیــــــــان ز شمـــــــا رو گرفته ام

 

***

 

هرگز ! دوباره خلقــت آدم ؟ نمـــــــی شود

من مرده ام ولی کفنـــــم کـــــو ؟ گرفته ام ؟

 

اینجا هدف به کنج همین سرد خانه هاست

من کنج "ســـــــردخانه"ی تان بـــو گرفته ام

 

ببخشید

یاعلی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 9:36  توسط مهدی رحیمی | 

با یک شعر بروز خواهم شد

لطفا منتظر بمانید

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 16:30  توسط مهدی رحیمی | 

باز هم سلام

ببخشید که این وبلاگ مدتی تاخیر شد !!!

 

باز هم یک غزل

 

بد نیست با هم این شعر رو بخونیم ؟!

 

تصویرهای بکر ذهنم محشر است اما

بانوی مشکی چشم من زیباتر است اما

 

اینبار در ذهنم تمام پیکرم می سوخت

اینبار یک تصویر از خاکستر است اما

 

هر روز من از تابش خورشید تر بودم

اینبار خورشید از نگاه من تر است اما

 

طاقت ندارم دردهایم بیش از این باشد

طاقت ندارم گرچه جنگ آخر است اما

 

{دست چپت بر روی ماشه ، روی گیجگاهم ، نه !

بر روی انگشتت هنوز انگشتر است اما }

 

تصویر ذهنت خالی از من بود ، خالی تر

بی من بمان ، این شعر ، نقطه ، از سر است اما

 

تصویرهای کهنه ی ذهنم ورق می خورد

اینبار بانویم ولی زیباتر است ، اما . . .

 

 

امیدوارم این کار رو هم مثل کارهای قبل بخونید و نقد کنید

 

یادتون نره !!

من منتظر نقدتون هستم

 

یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 15:4  توسط مهدی رحیمی | 

باز هم سلام

 

این دفعه قصد کردم یکی دیگه از غزلهام رو براتون بنویسم 

 

بهتر نیست شعر رو بخونیم ؟

 

بانوی من سبز است پیچکوار می رقصد

بر خشت خشت کهنه ی دیوار می رقصد

 

در چشمهایم لحظه لحظه دورتر اما –

با چشمهایم خط به خط انگار می رقصد

 

هربار خواهم خواند نامش را:"سیه گیسو!"

هر بار می آید ولی هر بار می رقصد

 

با هر نگاه خود مرا آوار می سازد

با هر نگاهش بر تل آوار می رقصد

 

              □ □ □ 

 

می ایستم . هی کام پشت کام می گیرم

بانوی من با دود این سیگار می رقصد

 

هی گرمتر هی گرمتر هی گرمتر هی گرم

بانوی من داغ است او تبدار می رقصد

 

می رقصد او من نیز می رقصم به پای او

من خط به خط می سوزم آخر بار ، می رقصد ...

 

 

نمی دونم نظرتون چیه ولی امیدوارم از من دریغ نکنید

 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 7:43  توسط مهدی رحیمی | 

دوستان عزیز

 سلام

نمی دونم چرا دوست دارم هر کدوم از کارهام رو به یه مناسبتی توی وبلاگم بنویسم !!!

این کاری رو هم که اینبار می خوام براتو ن بنویسم مناسبتش اینه که ...

اینه که ...

 

راستی یادتون نره منتظر نظرهاتوون هستم

 

بهتره با هم کار رو بخونیم !!

 

از نگــــاه آتشینـــــــــم شانــــــه خالــــــی می کنی

با نگاه خــــود مرا حالــــــی به حالـــــــی می کنی

 

فخر بر من می فــــــروشد خنده هایــــت ، باز تو-

دشــت رنگیـــــن نگاهـــــــم را شمالــــی می کنی

 

گوش کــــن!" بی تو خیالــــم بوی گنــدم می دهد"

تو که می آیــی دلــــم را دشــــت شالـــی می کنی

 

خوب میدانــم که با هــــر بوســــه ی گرمـــت مرا

آخریـن مجنـــــون ایــــن دور و حوالـــی می کنی

 

حرف من این نیست ! من درس تو را پس می دهم

گر چــــه تو مــــن را گرفــــتار توالـــــی می کنی

 

من به تــــو گل می دهــــــم امــــا تو گلهــــای مرا

یک به یک می بافی و گلهــــای قالــــی می کنی !

 

قلب تو سنگیست ، کافــی نیست ، پس مـــی آیی و

قلب من را سست چـون قلبی سفالــــــــی می کنی

 

التماست می کنــــــم با عجـــــز امـــــا بــــــاز تو

از نگاه آتشینـــــــــم شانــــــه خالــــــی مــی کنی

 

 

نمی دونم نظرتون چیه ؟!؟!

ولی امیدوارم هر چی که هست از من دریغش نکنید

موفق باشید

 

یا حق

 

م.ر.مبین
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:42  توسط مهدی رحیمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

من روز دوم - برج عقرب - سال موش (1363) در اراک متولد شدم و هم اکنون متاسفانه شاعرم .


نوشته های پیشین
فروردین 1388
دی 1387
مرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
تیر 1386
خرداد 1386
بهمن 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها

نسیم فراهانی
امیر سنجری
فراخوان های ادبی
معصومه داود آبادی
هرمز علی پور
تیمور ترنج
زهرا محدثی
مهدی موسوی
لاله بردبار
محمد کاظم کاظمی
حبیب شوکتی نیا
توحید همتیان
مهری مهرمنش
مهدی قاسمی
محمد ارثی زاد
آرش علیزاده
سهیل محمودی
امیر اکبرزاده
محسن رزوان
امیر مرزبان
نیما فرقه
مینا مومنی پور
سوفی
امین شفیعی
پویا آریانا
سعید حیدری
پردیس سیاسی و زهرا ملوکی (دوقلوها)
سمیرا قطب
ریحان ریحانی
روجا چمنکار
یاسر توکلیان
آیین مستان-محمد چگینی(موسیقی سنتی)
امین حمزه ای (دلنوشته ها)
الیتاتا (اشک شیرین)
سعیده زمانی
ابراهیم واشقانی
میثاق بوالحسنی
بهروز یاسمی
سینا کمال آبادی
عباس بخشی
رحمت حسینی
کبری قبادی

 

 RSS

طراح گرافیکی
m.r.mobin
طراح قالب
green dream